به وبلاگ مسلمانان بیدار خوش آمدید .



كوره‌های آدم‌سوزی، دروغ بزرگ صهیونیست‌ها
یك كتاب چاپ اسرائیل ادعای رژیم صهیونیستی درباره كشتار یهودیان را صرفاً دروغی بزرگ برای پایه‌گذاری این رژیم در سرزمین‌های اشغالی ارزیابی كرد و از مشاركت سران یهود با هیتلر خبر داد.
روزنامه اماراتی «الاتحاد» دیروز نوشت: «پروفسور» «یهودا ریج»، استاد تاریخ معاصر دانشگاه «بن گوریون» در شهر «نقب»، اوایل ژوئیه جاری یكی از خطرناکتر‌ین كتاب‌های تاریخ اسرائیل را با عنوان «یهودیان در جنگ نازیسم» منتشر كرد كه در آن برای اولین بار بر دروغ بزرگ و جهانی «ظلم نازیسم علیه یهودیان» یا همان «هولوكاست» (آدم‌سوزی) كه اسرائیل آن را ترویج می‌كند، تأكید شده است».
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از «الاتحاد»، در این كتاب هولوكاست و ظلم و ستم نازیسم در حق یهودیان در جنگ جهانی دوم دستاویزی برای صهیونیست‌ها برای ایجاد دولت یهود در سال 1948 ارزیابی شده است.
آن چه باعث هیاهو شده، این است كه این كتاب نه به قلم عرب‌ها یا آمریكایی‌ها و اروپایی‌ها، بلكه به قلم یك استاد دانشگاه اسرائیلی است و این قلم اسرائیلی حقایقی را بیان داشته كه «تل آویو» سال‌هاست درصدد پنهان كردن آن است و ادعاهای دروغین و پوچ رژیم صهیونیستی را برملا میکند‌.
در این كتاب 455 صفحه‌ای، علاوه بر جزئیات این دروغ بزرگ اسرائیل آمده است: ده‌ها نفر از سران یهود از برجسته‌ترین اعضای حزب نازیسم و از مهمترین‌ معاونان «هیتلر» بودند كه با رتبه‌های نظامی و فرماندهی بالا در جنگ جهانی دوم مشاركت مستقیم داشتند، برنامه‌های جنگی آلمان را طراحی میكردند و نظارت بر اردوگاه‌های آلمانی اسرا و بازداشتگاه‌های ویژه یهودیان و غیریهودیان نازیسم بر عهده آنان بوده است.
در این كتاب همچنین به نام و پست نظامی هر یك از یهودیانی كه در جنگ جهانی دوم در ارتش نازی‌ها به فرماندهی «هیتلر» شركت داشته‌اند، اشاره شده است.
روزنامه «لوموند» فرانسوی نیز نوشت، یك رهبر سابق سرخپوشان بومی كانادا نیز كه "هولوكاست" را رد كرده و گفته بود یهودیان یك «بیماری» و «زخمی» برای جامعه هستند، از سوی دادگاه به «ترغیب به نفرت» علیه یهودیان متهم و به پرداخت 1000 دلار جریمه محكوم شد. «دیوید آهناكیو» 71 ساله، رهبر سابق«مجمع ملت های اولیه»، بزرگترین سازمان بومی در كانادا، ممكن بود به شش ماه حبس نیز محكوم شود و شاكیان او كه اساساً سازمان‌های یهودی بودند از دادگاه «ساسكاچوان» خواستار 2000 دلار جریمه برای او شده بودند.
دولت اسرائیل «آهناكیو» را «عنصر نامطلوب» اعلام كرده است و سایت كانادایی «كانوئه» در اینترنت از خشم كنگره یهودیان كانادا خبر مید‌هد كه شهر «مونترآل» را متهم كرده، اموال شخصی «آدولف هیتلر» را به حراج گذاشته است. در واقع، چهار تابلوی دیكتاتور سابق آلمان و همین‌طور دو كارت پستال كه به امضای اوست، اخیراً در هتلی در شهر «مونترآل» به حراج گذاشته شد كه خشم یهودیان این كشور را برانگیخت. گفتنی است 15 هزار یهودی بازمانده جنگ جهانی دوم در كانادا زندگی میكنند كه 8000 نفرشان در استان فرانسوی زبان «كبك» به سر میبر‌ند.
روزنامه «لوكوریه» سوئیسی نیز خبر داد كه این روزها صندوق‌های پستی خانه‌ها در شهر «ژنو» و یا «لوزان» مملو از شب‌نامه‌هایی است كه در آن‌ها هولوكاست «چرند» نامیده شده است. به گزارش این روزنامه، این موضوع حدوداً دو سال پیش شروع شده، اما چند هفته‌ای است كه افزایش پیدا كرده و به یك اپیدمی تبدیل شده است.

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در14 مهر 1387ساعت 04:27 توسط آقای مولوی | نظرات (1)

 

 

زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است . آلدوس هاکلی


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:35 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

آشنایی با یاران پیامبر "ص" (علی "ع" )

 

 امیر المومنین علی (ع) فرزند ابوطالب و جد او عبد المطلب پسر هاشم است . مادرش فاطمه ، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است .
     کنیه مشهور او ابوالحسن و لقب هایش فراوان است. از آن لقب ها آنچه میان ایرانیان شهرت دارد اسدالله و حیدر است.
     لقب اسدالله را رسول خدا (ص) بدو داد و مادرش وی را حیدر خواند .
     ولادت او را روز جمعه سیزدهم رجب نوشته اند . عالمان شیعه عموما و گروهی از دانشمندان سنت و جماعت نوشته اند: علی (ع) در سن سی سالگی رسول خدا (ص) در کعبه متولد شد.
     در روز هیجدهم ذوالحجه سال دهم هجرت که به واقعه غدیر معروف است ، خلافت وی بر همه مسلمانان اعلام گردید. و به جانشینی و وصایت رسول خدا (ص) گماشته شد.
     علی (ع) پیوسته در کنار پیغمبر (ص) بود و نگهبانی او می نمود ابن ابی الحدید از امام محمد بن حبیب آورده است: " ابوطالب بر جان پیغمبر (ص) می تر سید . بسا شب هنگام نزد بستر او می رفت و او را بر می خیزاند و علی را به جای وی می خواباند. "
     شبی علی گفت: " من کشته خواهم شد. " ابوطالب در چند بیت بدو چنین گفت: " پسرم ! شکیبا باش که شکیبایی خردمندانه تر است و هر زنده ای می میرد . بلایی است دشوار اما خدا خواسته است دوستی فدای دوستی شود. دوستی والا گهر ، کریم و نجیب . اگر مرگی رسید تنها برای تو نیست ، هر زنده ای می میرد. "
     علی چنین پاسخ می دهد: " مرا در یاری احمد شکیبایی می فرمایی ؟ بخدا آنچه گفتم از بیم نبود . من دوست می دارم یاری مرا ببینی و بدانی . من پیوسته فرمان بردار تو هستم ، من احمد را که در کودکی و جوانی ستوده است برای رضای خدا یاری می کنم. "
     همچنین هنگامی که قریش بنی هاشم را در شعب ابو طالب در بندان کردند ، ابوطالب در جمله آنان بود . او علی را به نگهبانی محمد سفارش می نمود.
     علی (ع) علاوه بر شرکت در غزوه ها که رسول خدا (ص) خود در آنها حاضر بود ، فرماندهی چند سریه را به عهده داشت. از آن جمله سریه ای است که در سال ششم هجری به سوی بنی سعد به فدک روانه شد . به رسول خدا خبر دادند ،بنی سعد می خواهند یهودیان خیبر را یاری دهند . پیغمبر علی (ع) را با صد تن به سر وقت آنان فرستاد . علی با مردم خود شبها راه می رفت و روز را کمین می کرد چون به آبی که " همج " نام داشت و میان خیبر و فدک بود رسید مردی را دید و از او حال بنی سعد را پرسید . گفت: " اگر مرا امان دهید شما را به سر وقت آنان می برم . " چون امانش دادند وی آنان را بر سر بنی سعد برد و در این سریه غنیمت قابل ملاحظه ای به دست مسلمانان افتاد.
     همچنین در سال دهم هجرت رسول خدا (ص) ، را به یمن فرستاد . پیش از آن خالد پسر ولید را برای مسلمان کردن آنان بدانجا فرستاده بود. اما نپذیرفته بودند. علی (ع) با نامه رسول خدا بدانجا رفت و نامه را بر مردن آن سرزمین خواند . قبیله همدان همگی در یک روز اسلام آوردند. علی داستان را برای رسول خدا (ص) نوشت و پیغمبر سه بار فرمود: " سلام بر مردم همدان باد. " سپس مردم یمن پی در پی رو به اسلام آوردند و علی (ع) به پیغمبر (ص) نامه نوشت و رسول الله شکر خدای را به جای آورد.
     در سال دهم رسول خدا به حج رفت و احکام آن را به مردم تعلیم فرمود و در خطبه معروف خود گفت: " مردم! نمی دانم شاید سالی دیگر شما را در اینجا ببینم یا نه ، از امروز خون و مال شما بر یکدیگر حرام است تا آنکه خدا را دیدار کنید."
     هنگام بازگشت از مکه در منزل مجحفه (آنجا که کاروان ها از یکدیگر جدا می شوند ) به امر خدا مردمان را ایستاداند و در آن مجمع علی (ع) را به جانشینی خود به آنان شناساند و فرمود: " هر ... من مولای اویم علی مولای اوست. "
     چنانکه نوشته شد جانشینی علی سالها پیش انجام گرفته بود ، اما آن مجمع در مکه و جمع خاندان هاشم بود ، و سالها از آن می گذشت . در غدیر خم آن مطلب به اطلاع عموم مسلمانان رسید . حدیث غدیر آنچنان شهرت دارد که کمتر مورخی آن را نیاورده است اما چون خود را برابر کاری که در سقیفه انجام شد دیده اند . تا آنجا که توانسته اند دست به تاویل های نادرست زده اند.


   ( برگرفته از کتاب زندگانی امیر المومنان علی "ص" (علی از زبان علی ) - نوشته سید جعفر شهیدی - انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی - چاپ دهم - سال ۱۳۷۹ )


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:18 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

آشنایی با یاران پیامبر "ص" (مقداد)

 

ابو سعید مقداد بن عمرو کندی بهرائی از سابقین در اسلام و از افراد اندکی است که در روزهای سخت و هراس آور ، دعوت به اسلام گردید و چنان در دین و عقیده خویش استقامت نشان داد که شخصیتهای صدر اسلام را بشگفتی افکند ، روزی به عبدالرحمن بن عوف گفت: بخدا این داستانی را که برای خاندان پیغمبر (ص) پس از در گذشت او پیش آمد در هیچ جا سراغ ندارم . عبدالرحمن گفت: به این موضوع چکار داری؟ ، مقداد گفت: بخدا سوگند من آنان را دوست دارم چون پیامبر (ص) دوستشان داشت و مرا از آنان وجد و شوری در دل است که اکنون اظهار نتوانم کرد تا اینکه اجتماعی فراهم آید و حق آنان و میراث رسول را از دست دیگران بگیرد.
     عبدالرحمن گفت: من خودم را بواسطه تو به زحمت انداختم . مقداد گفت: تو مردی را کنارزدی که بحق فرمان می داد و به عدالت و حفظ حقوق اجتماع در میان جامعه رفتار می کرد در اینجا عبدالرحمن بوی پرخاش می کند و می گوید این سخن را به مردم مگو ( مبادا افکار روشن شود ) باری این اثیر در "اسدالغابه" نسب وی را تا جد بیست و یکمش ذکر می کند و می گوید: او را مقداد بن اسود می گفتند چون اسود بن عبد یغوب زهری او را پسر خود خوانده بود و نیز کندیش می گفتند چون با طایفه بنی کنده هم پیمان شده بود سپس اضافه می کند که احمد بن صالح مصری گفته: وی حضرمی است و پدرش باکنده هم پیمان گشت و بکندی خوانده شد ولی صحیح این است که مقداد بهراوی است.
     مقداد به حبشه مهاجرت کرد سپس به مکه باز گشت و در هجرت پیغمبر (ص) به مدینه نتوانست همراه باشد لذا در آنجا درنگ کرد تا اینکه پیغمبر (ص) عبید بن حارث را با گروهی فرستاد آنان با جمعیتی که عکرمه بن ابی جهل امیرشان بود به هم رسیدند .
     مقداد و عتبه بن غزوان هم با این گروه مشرکین از مکه بیرون آمدند تا بدینوسیله به مسلمین بپیوندند این دو دسته به هم بر خوردند ولی جنگ واقع نگشت و مقداد و عتبه از آنان جدا گشته و به مسلمانان ملحق شدند .
     مقداد در تمام جنگها شرکت کرد و از جمله جنگ بدر بود که در آن غزوه موقعیتی نمایان داشت و گفته شده که تنها فرد سوار در آن جنگ مقداد بود هنگامی که پیغمبر (ص) به طرف بدر حرکت می کرد خبری رسید که کفار قریش برای مقاومت و جلوگیری بسیج کرده اند ، پیغمبر (ص) با مردم مشورت کرد که چه کنند؟ ابن اثیر می گوید: ابوبکر و عمر سخن نیکو گفتند ، اما مقداد بپا خاست و گفت: یا رسول الله (ص) آنچه را که خداوند امر فرموده اجرا ساز ، ما با تو هستیم .
     فضائل و مناقب مقداد چنانکه ابن اثیر می گوید بسیار است پاره ای از آنها را شیخ بزرگوار محمد بن نعمان مفید در کتاب "اختصاص" وعلامه مجلسی در "بحار" و محدث قمی در "منتهی الامال" و ابن اثیر در "اسد الغابه فی معرفه الصحابه" آورده اند و از جمله این حدیث است که ابن اثیر از حافظ ابو عیسی ترمذی نقل کرده که پیغمبر (ص) فرمود: خدای عزوجل مرا به دوستی چهار ... امر کرده و خبرم داده که آن چهار نفر را دوست دارم . گفتند: کیانند ؟ فرمود: علی (سه مرتبه تکرار کرد ) و ابوذر و مقداد و سلمان .
     مقداد در راه توسعه اسلام و استقرار حق و حقیقت در جای خویش پیوسته می کوشید و از این راه می توان به بلندی فکر و بزرگی روح و دوراندیشی و انساندوستی او پی برد . پس از در گذشت پیغمبر (ص) خویش را بسی به زحمت انداخت و در راه استقرار خلافت در قرار گاه اصلی آن اقدامها کرد و مکرر در مجامع اصحاب و مسجد پیغمبر (ص) و غیر آن اشخاص را گرد هم جمع می کرد و با سخنانی پخته و نصایحی بیدار کننده و سوز و گدازی فراوان افکار را بیدار می کرد.
     مقداد دلی روشن و پاک داشت که اعتقادات حقه خود را بدان تکیه داده بود و در راه محبت علی (ع) و اطاعت فرمان وی ضرب المثل بود .
     مقداد به سال 33 هجری در گذشت . ابن اثیر و علامه امینی گفته اند که عمر هنگام وفات هفتاد سال بوده است بنابراین ولادت وی 24 سال قبل از بعثت بوده است.
    باری مقداد به گفته محدث قمی از ارکان اربعه و بسیار عظیم القدر و شریف المنزله است و دینداری و شجاعت او از آن افزون است که به تحریر آید. درود بر روان تابناک مقداد ، درود بر آن روح پهناور که در کالبدی پاک همواره به عشق بر قراری خلافت و عدالت عمومی اوج می گرفت و پیوسته با طلوع و غروب ماه و گذشت تیره شبان بیاد اطفال یتیم بود و برای احیای حقوق اجتماع در راه استقرار خلافت علی (ع) می کوشید امروز هم که خورشید می درخشد اشعه خود را بر مزار او به عنوان خوابگاه یک انسان بزرگ و یک طرفدار حقوق عمومی و حکومت الهی نثار می کند.
  
      (برگرفته از کتاب یاران پیامبر - نوشته غلامرضا قدسی - انتشارات بعثت )

 


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:18 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

 نام : محمد ، احمد (ص)
       لقب معروف : رسول الله ، خاتم پیامبران
       کنیه : ابوالقاسم
       پدر و مادر : عبدالله ، آمنه
       وقت و محل تولد : طلوع فجر روز جمعه 17 ربیع الاول سال 571 میلادی ( چهل سال قبل از بعثت ) در مکه
       وقت و محل رحلت و مرقد شریف : روز دوشنبه 28 ماه صفر سال 11 هجرت ، در مدینه در سن 63 سالگی رحلت نمود و مرقد شریقش در مدینه کنار مسجد النبی است .

ادامه مطلب

+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:16 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

   پدر ، مادر و همه نیاکان حضرت رسول (ص) تا برسد به حضرت آدم همه مسلمان بوده اند . و از احادیث فراوان به روشنی فهمیده می شود که نیاکان آن حضرت همه جزء انبیاء یا جانشینان پیامبران و یا دانشمندان دین خدا بوده اند. 
      اجداد آن حضرت همه از فرزندان حضرت اسماعیل (ع) بوده اند و به عنوان جانشینان حضرت ابراهیم (ع) آن بزرگ پرچمدار توحید و بنیانگذار کعبه ، پادشاهی شهر مکه و حفاظت و کلیدداری خانه خدا بر عهده آنان بوده است و عموم مردم در مشکلات و مسائلی که بدانها گرفتار می شده اند ، برای حل گرفتاریهایشان به آنان مراجعه می کرده اند. 
      جد پنجم حضرت رسول (ص) قصی نام داشت که از او فرزندی پسر به دنیا آمد که او را عبدمناف نام گذارد که از فرط زیبایی به ماه سرزمین مکه شهرت داشت . از عبد مناف دو پسر دو قلو به دنیا آمد در حالی که پیشانی آن دو هنگام ولادت به هم چسبیده بود و ناچار شدند با شمشیر این دو را از هم جدا کنند . یکی از آن دو را عمرو نام نهادند که هاشم هم لقب او بود و نام فرزند دیگر را عبدالشمس گذاردند . یکی از افراد عاقل آن زمان ، وقتی خبر ولادت این دو فرزند را به این صورت شنید گفت:
     در میان فرزندان هاشم و عبدالشمس ، همیشه اختلاف خواهد بود . اختلافی که جز با شمشیر ، جنگ و خونریزی حل نخواهد.
     و تاریخ هم حقیقت گفته او را ثابت کرد و نشان داد . چرا که عبدالشمس پدر امیه بود که فرزندان او همیشه با فرزندان هاشم ، دشمنی داشتند و از فرط کینه همواره آماده جنگ و در گیری بودند.
     هاشم وقتی بزرک شد و به سن کمال رسید ، آثار جوانمردی و گذشت از رفتار و اخلاق آو آشکار بود به حدی که مردم مکه را در هنگام حوادث و اتفاقات مورد حمایت خود قرار می داد و از آنان پشتیبانی می کرد.
     زمانی در مکه قحطی پیش آمد و مردم به سختی ها و مشکلات فراوانی دچار شدند . در آن سال هاشم سفری به سوی شام کرد و بر روی شتران خود ، مقدار زیادی غذا به مکه آورد ، و دستور می داد تا هر صبح و شام ، یک شتر بکشند و با گوشت آن غذایی آماده کنند ، بعد همه مردم مکه را به مهمانی دعدت می نمود.
     آوازه جوانمردی و مهربانی های هاشم در همه جا پیچید. به حدی که پادشاهان و بزرگان آن زمان به خاطر احترام و علاقه ای که به او داشتند هدایای زیادی برای او می فرستادند و آرزوی همه آن بود که چنین فرد دلیر و جوانمردی ای کاش داماد خانواده آنان می شد . اما هاشم دختری نجیب به نام سلمی را به همسری خود در آورد . ثمره این ازدواج بابرکت فرزندی بنام عبدالمطلب بود . اما چون با پدر سلمی هنگام ازدواج ، قرار گذاشته بود که هنگام زایمان همسرش را به مدینه که شهری نزدیکی شام بود نزد پدر و مادر خود برگرداند ، برای وفای این شرط سلمی را از مکه به مدینه باز گرداند.
     هاشم ، همسرش را در مدینه نزد خانواده اش گذاشت با امید و انتظار آنکه فرزندشان به دنیا بیاید و خودش برای سفر به شام به راه افتاد ، اما در بین راه دارفانی را وداع گفت . البته نام اصلی فرزندی که بدنیا آمد شیبه  بود و علت آنکه او را عبدالمطلب نامیدند این بود که مطلب عموی شیبه ، رییس مردم مکه و کلیددار خانه خدا بود و مسئولیت آب و غذا دادن به حاجیان ب عهده او بود . مطلب به مدینه آمد و فرزند برادر را به مکه نزد خود آورد. مردم مکه با دیدن شیبه به خیال اینکه مطلب در سفری که داشته است بنده ای را خریداری کرده است ، شیبه را عبدالمطلب نامیدند و به همین نام هم شهرت یافت. 
     مطلب برادرزاده را در خانه خود با احترام بسیار تربیت نمود و بزرگ کرد . شخصیت بر جسته و اخلاق انسانی عبد المطلب به حدی بالا و بر جسته بود که روز به روز بر شهرت و آوازه او در بین مردم افزود . شهرت عبدالمطلب به بزرگی و داشتن اخلاق عالی انسانی موجب شد تا پس از مرگ عمویش عبدالمطلب ، مسئولیت آب و غذا دادن به حاجیان به او سپرده شود ، و مردم او را پناه خود در همه مشکلات بدانند.
     عبدالمطلب صاحب فرزندی به نام حارث شد . از اتفاقات برجسته زندگی عبد المطلب این بود که وقتی فرزندش حارث به سن رشد و بلوغ رسید از یک رویای صادقه فهمید که ماموریت یافته است تا چاه زمزم را حفر کند.
     علت حفر دوباره زمزم آن بود که ، در زمان قصی ، جد بزرگوار پیامبر (ص) ، بین دو قببیله به نامهای جرهم و خزاعه جنگی روی داد و در جرهم ناچار شد تا به همراه قبیله خویس مکه را ترک کند.
     هنگام بیرون رفتن از مکه به خاطر عصبانیت و خشمی که به او دست داده بود ، حجر الاسود را از جای مخصوص خود کند و با مقدارنیاز هدایا که پادشاهان به عنوان هدیه به مکه فرستاده بودند ، آن را در چاه زمزم انداخت و بعد هم با خاک چاه را پر کرد و با قبیله اش به سوی یمن فرار کرد .
     تا زمان عبد المطلب چاه زمزم همانگونه باقی مانده بود تا اینکه به کمک فرزندش حارث دوباره اقدام به حفر چاه نمود و مقداری آز آن اشیاء گرانقیمت را از زیر خاک بیرون آورد و با فروش بخشی از آنها ، اقدام به ساختن دری برای خانه کعبه نمود.
     در تاریخ نقل است که چون حضرت عبد المطلب چاه زمزم را حفر کرد و آب آن جاری شد ، آتش حسد در سینه قوم قریش شعله ور گردید به اندازه ای که آمدند نزد عبدالمطلب و گفتن:
     ای عبد المطلب !طاین چاه به جد ما اسماعیل تعلق دارد ، بنابراین ما هم در آن حقی داریم . پس ما را در آن شریک کن.
     عبد المطلب در پاسخ آنها گفت:
     حفر دوباره زمزم لطف و عنایتی بود که خداوند در حق من روا داشت و شما که در این مدت اقدام به حفر این چاه ننمودید ، پس حالا توقعی هم نباید داشته باشید.
     کار این گفتگو به درگیری شدیدتری کشید . سرانجام مردم قریش گفتند:
     قضاوت را در این مورد به عهده یک زن غیبگو که در اطراف شام زندگی می کرد می گذاریم.
     ناچار عبد المطلب با گروهی و قریش هم با گروهی دیگر به طرف شام راه افتادند . در بین راه اتفاقی افتاد که در نهایت به سود عبد المطلب تمام شد.
     ماجرا از این قرار بود که در یکی از بیابانهای بین راه آب نبود . گروهی که با عبد الطلب همراه بودند ، با مصرف مقدار آبی که با خود آورده بودند ، دچار تشنگی شدند.
     قریش که هنوز آب با خود همراه داشتند ، از دادن آب به آنها خودداری کردند . تشنگی آنها به حدی شد که عبد المطلب گفت:
     ای همراهان من ! هر ... برای خودش قبری بکند تا اگر به خاطر تشنگی کسی مرد ، دیگران او را در قبری که خود کنده است دفن کنند و در نهایت یک نفر از ما دفن نشده در این بیابان بماند ، بهتر است تا همه به این وضعیت دچار شویم.
     قبرها را کندند و منتظر مرگ نشستند . ناگهان عبد المطلب گفت : اینکه ما اینطور نا امید از رحمت خداوند دست روی دست بگذاریم و بنشینیم و منتظر مرگ باشیم ، نشانه ضعف ایمان است . بلند شوید با امید به رحمت خداوند جستجو می کنیم ، شاید به آبی دسترسی پیدا کنیم.
     در جستجوی آب به راه افتادند . عبد المطلب نیز به شتر خویش سوار شد و به راه افتاد . ناگهان از زیر پای شتر او چشمه ای از آب صاف و شیرین روان شد . از فرط شادی و به نشانه شکرگزاری عبدالمطلب و همراهان فریاد برآوردند : الله اکبر.
     پس از آنکه تشنگی را با خوردن از آن آب برطرف ساختند و مشکهایشان را نیز پر از آب کردند ، گروه قریش را صدا زدند که » بیایید و ببینید که خداوند از روی مهربانی به ما آب داد . شما هم اگر تشنه هستید و به آب نیاز دارید ، استفاده کنید.
     قریش کرامت و بزرگواری عبدالمطلب را که مشاهده کردند گفتند:
     در حقیقت با این اتقاق خدا بین ما و شما حکم کرده است و دیگر نیازی به داوری آن رن غیبگو نیست . در خصوص زمزم دیگر هرگز با تو اختلافی نخواهیم داشت . زیرا زمزم متعلق به کسی است که خداوند در این بیابان به او آب داده است . عبدالمطلب بعد از حفر چاه زمزم ، در مکه به احترام و بزرگی خاصی دست یافت و فریاد رس مردم در هر سختی و مشکل گردید.
     عبدالمطلب صاحب شانزده فرزند شد که ده نفر از آنان پسر و شش نفر دختر بودند و در بین همه فرزندان او ، یکی ویژگی ممتاز اخلاقی و انسانی بسیاری داشت و او کسی نبود جز پدر بزرگوار پیامبر خدا ، عبدالله.
     از هنگام تولد ، در سیمای عبدالله نوری الهی پیدا بود و هر چه بزرگتر می شد ، رفتار و گفتاری متمایز از دیگر همسالان داشت . ویژگیهای ممتاز و برجسته عبدالله به حدی بود که خود او را نیز به بهت و تعجب واداشت به گونه ای که روزی به نزد پدرش آمد و گفت:
     پدر جان ! هر وقت که به طرف بطحاء و کوه بشیر می روم ، نوری از پشت سر من میدرخشد و بعد دو قسمت می شود . یک قسمت به طرف مشرق و قسمت دیگر به طرف مغرب می رود ، آن وقت دو سر نور به شکل دایره به هم متصل می شود و مثل تکه ابری بر سر من شانه می اندازد و بعد می بینم که این نور به سوی آسمان می رود و دوباره برمی گردد و همانند اول در پشت سر من ناپدید می شود.
     گاهی وقتها هم دیده ام که وقتی کنار درخت خشکیده ای می نشینم آن درخت سبز و خرم می شود و وقتی از کنار آن درخت برمیخیزم ، دوباره همانند اول خشک و پژمرده می گردد.
     عبدالمطلب با دقت به حرفهای فرزند عزیزش گوش می داد که عبدالله در ادامه صحبت های خود گفت:
     وقتی بر روی زمین می نشینم صدایی به گوش من می رسد که می گوید : سلام بر تو باد ای کسی که نور وجود مقدس محمد (ص) در وجود او پیداست.
     عبد المطلب با پایان یافتن سخنان عبدالله گفت:
     آنچه گفتی این مژده را می دهد که به لطف و عنایت خداوند ، پیغمبر آخرالزمان فرزند تو خواهد بود . اما عبدالله ، این فرزند گرامی را حادثه ای عظیم در راه بود که خود از آن بی خبر بود.
     حادثه اینگونه آغاز شد که عبدالمطلب یادش آمد، وقتی که به خاطر آب زمزم با قریش دچار در گیری و نزاع شد ، با خداوند پیمان بست که: خداوندا! اگر به من ده فرزند پسر عنایت فرمایی که در هنگام پیش آمدن چنین مشکلاتی ، حامی و پشتیبان من باشند ، به نشانه سپاسگزاری از تو ، یکی از آنها را در راه جلب رضای تو قربانی خواهم کرد و حالا که عبدالمطلب دارای ده پسر بود ، این نذر به یادش آمد و تصمیم گرفت تا به نذر خود وفا کند . همه فرزندانش را جمع کرد و حکایت را برای آنان تعریف کرد و گفت که قصد دارد از بین آنان یکی را برای قربانی شدن انتخاب کند.
     با شنیدن سخنان عبدالمطلب ، همه فرزندانش گفتند که در برابر تصمیمی که برای ادای نذر خود گرفته است تسلیمند.
     برای انتخاب آن یک نفر کار به قرعه کشید. قرعه زدند و بنام عبدالله افتاد. عبدالمطلب دست این فرزند پاک نهاد را گرفت و برای ادای نذر به جایی که مخصوص قربانی کردن بود آورد و کارد بر گرفت تا کار را به پایان برساند.
     برادران عبدالله و گروههی از مردم قریش دور عبدالمطلب جمع شدند و گفتند:
     تا وقتی راهی برای حل این موضوع وجود داشته باشد ، نمی گذاریم عبدالله قربانی شود.
     فشار همه جانبه به اجار عبدالمطلب را در برابر پیشنهاد آنان تسلیم کرد .
     قرار شد در مدینه نزد یک زن غیبگو بروند و از او بخواهند تا برای حل این مسئله چاره ای بیاندیشد . به آن زن مراجعه کردند ، پس از شنیدن ماجرا زن در پاسخ گفت :
     خون بهای یک مرد را در میان شما چگونه حساب می کنند؟
     پاسخ دادند: ده شتر خون بهای یک مرد در نزد ماست .
     زن گفت : هم اکنون به مکه برگردید و بین عبدالله و ده شتر قرعه بزنید . اگر قرعه بنام شتران در آمد ، به جای عبدالله آنها را فربانی کنید ، اما اگر قرعه به نام عبدالله افتاد بر تعداد شتران اضافه کنید و همینطور ادامه بدهید تا نهایت قرعه به نام شتران بیفتد و عبدالله سلامت بماند و خدا هم از این کار راضی باشد.
     عبد المطلب با همراهان به مکه مراجعت کردند و کار قرعه کشی بین عبدالله و ده شتر آغاز شد . و هر بار قرعه به نام عبدالله می افتاد و بر تعداد شتران افزوده می شد تا سرانجام وقتی تعداد به صد رسید قرعه به نام شتران درآمد . همگی شادمان شدند اما عبدالمطلب راضی نشد به خاطر اطمینان خاطر گفت:
     بار دیگر قرعه بزنید.
     بار دیگر قرعه زدند و بنام شتران افتاد . شک و تردید عبدالمطلب برطرف شد و دستور داد تا آن صد شتر را به جای عبدالله قربانی کردند و به همین خاطر در اسلام هم خونبها و دیه یک مرد صد شتر تعیین شد .
     پیامبر عظیم الشان ما همواره در طول زندگی با برکت خود می فرمودند :
     من پسر دو قربانی هستم . و او دو قربانی جد بزرگوار خود ، حضرت اسماعیل (ع) و پدر گرامیش عبدالله را در نظر داشت .
    


         ( برگرفته از کتاب زندگانی محمد (ص) -به کوشش منصور کریمیان -انتشارات اشرفی -چاپ دوم -۱۳۸۱)


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:16 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

 تجربه موفقی که پیامبر (ص) در تجارت از خود نشان داد، همچنین اعتبار و درستی او ، باعث شد توجه خدیجه (ع) به او جلب شود. خدیجه (ع) زن نیکو کار، ثروتمند و زیبایی بود که خانواده اش به بازرگانی مشغول بودند. خدیجه (ع) محمد (ص) را استخدام کرد تا کالاهایش را در کشور سوریه بفروشد.
      محمد (ص) در اولین سفر خود ، به خوبی به وظیفه اش عمل کرد. او هنگامی که از سفر باز گشت ، آن قدر سود کرده بود که حتی خود خدیجه (ع) هم تا آن موقع چنین سودی نکرده بود. خدمتکار خدیجه (ع) که در این سفر ، محمد (ص) را همراهی می کرد، پس از بازگشت ، گزارش مفصلی به خدیجه (ع) داد و از توانایی های فوق العاده محمد (ص) در کار تجارت ، تعریف و تمجید کرد.
     نیت پاک محمد (ص) تاثیر زیادی بر خدیجه (ص) گذاشته بود ، محمد (ص) کسی بود که همواره چشم ها و زبان خود را از گناه حفظ می کرد و همین امر باعث شد که خدیجه (ع) به او پیشنهاد ازدواج بدهد. محمد (ص) هم به او احترام خاصی می گذاشت .از آنجا که محمد (ص) پاکدامنی خدیجه (ص) را دیده بود، به او پاسخ مثبت داد. خطبه عقد این ازدواج خجسته را ، ابوطالب ایراد کرد آنها زوج خوبی برای همدیگر شدند و ثمره زندگی آنها پس از چند سال ، چهار دختر و دو پسر بود که هر دو فرزند پسرشان در همان سالهای اولیه زندگی ، از دنیا رفتند.
      خدیجه (ع) نه تنها همسر پیامبر ، بلکه دوست و یاور او نیز بود ، او اولین زنی بود که بعدها ، یعنی زمانی که محمد (ص) به رسالت مبعوث شد. جزء یاران پیامبر (ص) قرار گرفت. آنها زندگی خوبی داشتند و آنگاه که خدیجه (ع) از دنیا رفت . مرگ او برای پیامبر بسیار اندوهناک بود. پیامبر (ص) پس از مرگ خدیجه ، همسران دیگری اختیار کرد. اما فقط از آخرین همسرش یک فرزند دیگر به دنیا آمد که نامش را ابراهیم گذاشتند ، اما ابراهیم هم در سالهای نخست زندگیش در گذشت.


         ( برگرفته از کتاب محمد (ص) - نوشته ثانی اثنین - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - ۱۳۸۴ )


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:15 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

  گفتار و کردار دوران کودکی پیامبر اکرم (ص) ، آن حضرت را از کودکان دیگر ممتاز می ساخت ، به طوری که پدر بزرگش به این حقیقت پی برده بود و او را فوق العاده احترام می کرد.
      حضرت "ابوطالب" عموی پیامبر می گفت: " هرگز از محمد دروغ و کار ناشایست و جاهلانه ندیده ام . نه بیجا می خندد و نه سخنان بیهوده می گوید و بیشتر تنها است."
      خداوند از همان کودکی ، توجه ویژه ای به آخرین فرستاده اش داشت و او را قدم به قدم برای انجام رسالت سنگین "نبوت" آماده می ساخت. امیر المومنین در این باره می فرماید: "...خدای متعال، بعد از دوران شیر خوارگی محمد، بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را همراه او کرد تا راه و روش کرامتها و بزرگواریها و بهترین و زیباترین روش اخلاقی جهان را به وی نشان دهد و شب و روز ، حضرتش را بر آن دارد."
      در نتیجه این کمکهای خدایی بود که این انسان برگزیده ، از سرآغاز زندگی ، موحد و یگانه پرست بود و بی پروا با بتها دشمنی می ورزید. به انجام مناسک حج می پرداخت . به هنگام غذا خوردن همواره نام خداوند را بر زبان جاری می ساخت و در پایان حمد و ثنای او را به جای می آورد. از خوردن گوشت حیواناتی که در پای بتها قربانی می شدند، خودداری می کرد و از خوردن صدقه و از مال حرام پرهیز می کرد.
     هنگامی که آن بزرگوار هفت ساله بود، یهودیان چون در کتاب هایشان خوانده بودند که پیامبر اسلام از خوردن غذای حرام و شبهه دار اجتناب می کند تصمیم گرفتند حضرت را امتحان کنند. به همین منظور مرغی را ربودند و آن را برای ابوطالب فرستادند. پیامبر به آن مرغ دست نزد. وقتی علت را پرسیدند ، در جواب فرمود: " حرام است و خداوند مرا از حرام حفظ می فرماید."
     سپس یهودیان مرغی را از همسایه گرفته و به او گفتند که بعدها پولش را خواهند داد، و آن مرغ را برای حضرت محمد فرستادند. اما حضرت بازهم آن را قبول نکرد و فرمود: " این غذا شبهه ناک است . آنگاه یهودیان گفتند: " این طفل دارای مقام و مرتبت والایی خواهد شد."
     عبدالمطلب که سرور و سرپرست قریش بود. با حضرت مانند سایر کودکان رفتار نمی کرد ، بلکه برای او مقام و مرتب های رفیع قایل بود.
     هرگاه برای عبدالمطلب جایگاهی در کنار خانه کعبه ترتیب می دادند، فرزندانش اطراف جایگاه مخصوص را احاطه می کردند. عظمت و ابهت عبدالمطلب به قدری بود که مردم جرات نمی کردند پا به آنجا بگذارند، ولی رسول خدا مقهور آن جلال و جبروت نمی شد و یکراست به جایگاه مخصوص می رفت. عبدالمطلب به فرزندانش که مانع ورود حضرت محمد می شدند ، می گفت: " پسرم را رها کنید. به خدا سوگند او دارای مقام و مرتبه عظیمی است."
      آنگاه محمد با بزرگ قریش - عبدالمطلب - می نشست و با او به سخن می پرداخت.
      عبدالمطلب ، غذای خود را همیشه با محمد صرف می کرد. او را به خلوت خویش می برد. در جایگاه خود می نشاند . در هر مجلسی ، محمد به وی از هر کسی نزدیک تر بود و در میان اهل و قبیله خود بیشترین توجه را به محمد اختصاص می داد.


         ( برگرفته از کتاب برگزیدگان " سیری کوتاه در زندگی چهارده معصوم (ع)" - نوشته مهدی رحیمی - مرکز چاپ و نشر بنیاد بعثت - چاپ سوم - 1374 )


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:14 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

  یکی از مهمترین پیام های پیامبر (ص) برای مردم جهان و زندگی آنان ، "صلح و دوستی" است. پیامبر (ص) گفته است: "همه مردم برادران و خواهران یکدیگرند و رنگ پوست ، نژاد ، زبان ، دارایی و اصل و نسب ، نمی تواند باعث برتری گروهی بر گروهی دیگر باشد."
     پیامبر (ص) مردم را راهنمایی می کرد تا همواره با احترام با یکدیگر برخورد کنند و می گفت: "همه مردم جهان فرزندان آدم (ع) هستند." همچنین از پیامبر (ص) نقل شده است که: "مومن حقیقی کسی است که دیگران از دست و زبان او در امان باشند و محبت را جایگزین دشمنی کند."
     مومنان حقیقی کسانی اند که اگر در حق آنان خطایی شد ، چشم پوشی کنند و خوبی ها را در نظر بگیرند. پیامبر (ص) با همه مردم ، و نیز حتی با حیوانات ، به ملایمت رفتار می کرد.
     اگر چه پیامبر (ص) در مقام رهبر بود. هرگز خود را برتر از دیگران نمی دانست. هرگز به کسی بی احترامی نمی کرد و از یاران خود می خواست به یاری درماندگان بشتابند.
     پیامبر (ص) به درجه ای از اخلاق و تهذیب نفس رسیده بود که اگر کسی او را اذیت و آزار می کرد ، در حق آن فرد دعا می کرد.
     ایشان همواره مردم را پند می داد و می گفت: "دلبسته دنیا نباشید و بدانید تنها چیزی که ارزش دلبستگی دارد ، خداست."
     پیامبر (ص) همواره طرفدار صلح و آرامش بود. صلح حدیبیه نمونه ای از صلح طلبی اوست. (6 سال پس از هجرت به مدینه پیامبر (ص) با عده ای از یارانش برای زیارت خانه کعبه به سوی مکه حرکت کردند در حالی که هیچ سلاحی با خود به همراه نداشتند . زمانی که قریش از قصد پیغمبر (ص) آگاه شدند ، فردی را فرستادند تا پیغمبر (ص) را از ورود به مکه باز دارد. پیامبر (ص) که به سرزمین حدیبیه رسیده بود ، پیغام داد که: "ما برای زیارت آمده ایم ، نه برای جنگ." در آن سرزمین ، با بزرگان مکه قردادی به نام صلح حدیبیه امضاء کردند که می گفت هر دو طرف به مدت 10 سال نباید با هم جنگ کنند. در ضمن ، مسلمانان در سال عقد قرار داد ، حق ورود به مکه را ندارند اما سال آینده می توانند به مدت 3 روز برای زیارت به مکه بیایند. )
     او می کوشید با وجود همه سختی ها و مشکلات ، پیام صلح را به گوش مردم جهان برساند.


          (برگرفته از کتاب محمد(ص) - نوشته ثانی اثنین - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - 1384 )


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:14 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

  *جمعه 17 ربیع الاول عام الفیل (سال حمله ابرهه به مکه ) ، مطابق با سال 570 میلادی:
              تولد در "مکه " ، در خانه پدری . پدرش عبدالله ، پسر عبدالمطلب ، پسر هاشم ، از تیره "عبدمناف" از قبیله قریش ، و مادرش آمنه ، دختر وهب ، از تیره "بنی زهره" از قبیله قریش بود.


       *چهار ماه و یک هفتگی: سپرده شدن به دایه ای به نام حلیمه ، که در میان تیره صحرانشین "بنی سعد" ، از قبیله هدیل ، در نزدیکی شهر "طایف" می زیست.
     
       * پنج سالگی: باز گشت به مکه و زندگی در کنار مادر.
 
       *شش سالگی: نخستین سفر به یثرب ، آشنایی با برخی از خویشان مادری و پدری ، و دین آرامگاه پدر در آن شهر.

       * هشت سالگی: مرگ عبدالمطلب و قرار گرفتن تحت سرپرستی عمویش ، ابوطالب.

       * سیزده سالگی: سفر به شام ، همراه با ابوطالب.

       *شانزده تا بیست سالگی: شرکت در جنگ بین قبیله قریش و قبیله هوازن ، موسوم به جنگ های فجار.

       * بیست سالگی: شرکت در پیمان جوانمردان (حلف الفضول).

       *بیست و پنج سالگی: سرپرستی کاروان تجاری خدیجه ، دختر خویلد ، در سفر شام. (ازدواج با خدیجه ).

       *سی و پنج سالگی: نصب حجر الاسود ، و رفع اختلاف پدید آمده میان تیره های قریش در این باره.

       *سی و شش سالگی: پذیرش سرپرستی علی شش ساله.

       * چهل سالگی: بر انگیخته شدن به پیامبری ، در شب بیست و هفتم رجب (مطابق با سال 610 میلادی).

       * سال سوم بعثت: آشکار کردن تبلیغ اسلام ، به فرمان خدا.

       * سال پنجم بعثت: فرستادن مخفیانه گروهی از مسلمانان تحت فشار مشرکان و کفار ، به کشور حبشه.

       *سال هفتم تا دهم بعثت: تحریم اقتصادی و اجتماعی مسلمانان توسط دیگر تیره های قریش ، و اقامت اجباری در دره ابوطالب.

       *سال دهم بعثت: بازگشت به مکه.

       *سال یازدهم بعثت: اسلام آوردن شش نفر از اهالی یثرب.

       *سال دوازدهم بعثت: اسلام آوردن دوازده تن دیگر از مردم یثرب. و برده شدن او به آسمان از سوی خداوند (معراج) ، و مشاهده جلوه هایی از عالم غیب.

       *سال سیزدهم بعثت: مسلمان شدن هفتاد و سه زن و مرد ازاهالی یثرب.

       *سال اول هجری: تصمیم قطعی قریش به کشتن پیامبر ، و هجرت مخفیانه آن حضرت به یثرب ، در آغاز این سال. و ورود به یثرب ، در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول ، و تغییر نام این شهر به "مدینه النبی" (شهر پیامبر ) ، از سوی مردم .بنای "مسجد النبی" در مدینه. و بستن پیوند برادری (عقد اخوت) بین یاران.

       *سال دوم هجری: ازدواج آخرین دختر پیامبر (حضرت فاطمه) با پسر عمویش (حضرت علی). صدور اجازه جهاد برای مسلمنان ، و درگیری در چند جنگ با کافران و مشرکان مکه ، از جمله ، جنگ بدر.

       *سال سوم هجری: در گیر شدن در چند جنگ با دشمنان اسلام ، از جمله ، جنگ احد ، و شکسته شدن دندان پیامبر و شهادت حمزه ، عموی محبوب آن حضرت ، در این جنگ.

       * سال چهارم هجری: وفات فاطمه دختر اسد ، مادر حضرت علی ، که برگردن پیامبر نیز حق مادری داشت.

       *سال پنجم هجری: در گیری در چند جنگ با دشمنان اسلام ، از جمله جنگ خندق یا احزاب.

       *سال ششم هجری: بستن پیمان صلح حدیبیه با سران قریش.

       * سال هفتم هجری: فتح قلعه خیبر ، و مسموم شدن پیامبر و برخی از یاران ، به وسیله غذای سمعی اهدایی یک زن یهودی اهل این قلعه. و ساخته شدن مهر محمد رسول الله برای پیامبر. و نوشتن و فرستادن نامه برای برخی از شاهان و امیران ، از جمله شاه ایران و حاکم مصر.

       *سال هشتم هجری: زیر پا گذارده شدن یکی از مواد صلح حدیبیه توسط سران قریش. و فتح مکه توسط مسلمانان ، تسلیم شدن سران قریش ، و پاک سازی مسجد الحرام از بت ها و دیگر آثار شرک. و فتح طایف به دست مسلمنان.

       *سال نهم هجری: رفتن به تبوک با سپاه اسلام ، و تسلیم شدن سرکشان رومی. و آتش زدن و ویران کردن مسجدی که توسط منافقان در مدینه ساخته شده بود (مسجد ضرار).

       *سال دهم هجری: برگزاری آخرین حج ( حجه الوداع ) با مسلمانان. معرفی حضرت علی(ع) به جانشینی خود ، از سوی پیامبر در راه بازگشت از این حج.

       *سال یازدهم هجری: بیماری. سفارش مردم به کتاب خدا و خانواده خود ، در یک خطبه ، در مسجد. و رحلت ، در شصت و سه سالگی. و دفن در اتاق مسکونی اش. 

         (برگرفته از کتاب آخرین فرستاده - نوشته رضا رهگذر - انتشارات مدرسه - چاپ دوم - سال ۱۳۸۲ )


ادامه مطلب
+نوشته شده در13 مهر 1387ساعت 01:12 توسط آقای مولوی | نظرات (0)

  Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ Free Persian weblog ǐ ǐ